ذبيح الله صفا

934

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سنجر من و دل معتكف روضهء وصليم * عيسىنفسان فيض برند از نفس ما * طبل رحيل مىزند صبر گران ركاب ما * وه كه رسيد چون عنان نوبت پيچ و تاب ما ابر نكرده تربيت چشمه نداده پرورش * آب ز ديده مىخورد مزرعهء خراب ما ما همه شب چو زلف او تافته‌ايم تا سحر * صبح چو بىغمان زده خنده بر اضطراب ما دور بكام تا بود ، نشأه تراود از قدح * بخت چو رو ترش كند ، سركه شود شراب ما جسم غلطنماى را مظهر ذات حق شمر * آب حيات جوشد از ناحيت سراب ما روز ز بيم طعن اگر شرم كنى ز آمدن * اى مه چارده درآ نيم‌شبى بخواب ما سنجر اگرچه سربسر شعر تو دلكش است ليك * از همهء سفينه شد اين غزل انتخاب ما * شايستهء سوداى تو شوريده‌سرى هست * در خورد تماشاى تو هم چشم ترى هست تا گريه نشست از نظرم پردهء غفلت * انديشه ندانست كه جز من دگرى هست از كوچهء تقليد به بيغولهء صلح آى * كاينجا بسوى كعبه و بتخانه درى هست ايران نبود ، ملك خداوند وسيعست * آنجا نبود ، جاى دگر تاجورى هست بىمشترييى نيست دُر نظم تو سنجر * از جيب برون آر كه صاحب‌نظرى هست * شب به سختى جانم آهنگ برون رفتن گرفت * خواستم آهى برآرم غيرتم دامن گرفت نيست باك از كشتنم ، ترسم پشيمانى خورد * آنكه فتواى هلاك دوست از دشمن گرفت اى كه از نقد دل و جان بىنصيبم ساختى * مىتوانى ذره‌يى مهر و وفا از من گرفت هيچ گردى خود ز راه كاروانى برنخاست * پير كنعان چون سراغ از بوى پيراهن گرفت گرد او گردم كه جز كشتن ندارد شيوه‌يى * نازم آن دل را كه باج سختى از آهن گرفت گرچه جز سنجر كسى در كشور عشقت نماند * غم خراج كشورى امسال از يك تن گرفت * تا چند دل از كوى تو خونين‌جگر آيد * خندان رود از پيشم و با چشم تر آيد او ساده‌دل و خلوتيان حيله‌گرى چند * تا باز ازين پرده چه آواز برآيد از كبر نگردند بتان ملتفت كس * بيچاره غريبى كه به اين شهر درآيد